على اكبر دهخدا

1443

امثال و حكم ( فارسى )

مثل زعفران قاين . كمياب تنگياب . مثل زعفران هندى . نظير : مثل زعفران قاين . مثل زغن . گه ماده و گاه نر چه باشى * گر مرد رهى نه چون زغن باش . عطار . رجوع به : مثل خرگوش و رجوع به : مثل غليواج ، شود . مثل زفت . چسبنده . مثل زقوم . سخت ترش . مثل زلف خوبان ( يا ) دلبر . آشفته ، پريشان . مسلسل : حال دولت اقبالش چون زلف خوبان و طرهء دلبران آشفته و پريشان گشت . از مطلع السعدين ، بنقل كاترمر . گروهى كه از چين جبين خشمشان روزگار چون زلف پريشان خوبان برآمده . از ظفرنامه ، بنقل كاترمر . فتور نماند الا در چشم مخمور تركان و پريشانى درنگشت مگر در شكن زلف خوبان . از تاريخ وصاف ، بنقل كاترمر ، تشويش نماند مگر در شكن كاكل تركان . تاريخ وصاف ، بنقل كاترمر . امور طوايف امم مانند زلف دلبران پريشان گشته . وصاف ، بنقل كاترمر ، كار آن طرف چون زلف دلبران پريشان شوريدگى تمام داشت . وصاف ، بنقل كاترمر . تمامت ديار تركستان . . . را پريشانى حال چون زلف دلبران خوبان و كاكل تركان بود . وصاف ، بنقل كاترمر ، آن ولايت را چون زلف بتان پريشان و مانند چشم خوبان خراب يافت . روضة الصفا ، بنقل كاترمر . اين تقرير را چون زلف خوبان مسلسل گردانيد . از تاريخ وصاف . بنقل كاترمر . مثل زلف ديلم . رجوع به : مثل موى ديلم شود . مثل زمرد . چمن يا مزرعى سبز . مثل زمهرير . سخت سرد . آب زلال گشت به سختى چو آينه * باد شمال گشت ز سردى چو زمهرير . عبد الواسع جبلى . مثل زن آبستن . درنگى . بطى الحركه . چو هيبت تو در افتد بسينهء مردان * شوند مردان همچون زنان آبستن . سوزنى . مثل زن بچه مرده . گريان و نالان . مثل زنجير . بهم پيوسته . مثل زن سليطه كه نه نگاه توان داشت و نه رها توان كرد . تمثل : زن بدخورامانى كه مرا با تو * سازگارى نه صوابست و نه بيزارى . ناصر خسرو . مثل زنند كه آيد طبيب ناخوانده چو تندرستى تيمار دارد از بيمار .